تبليغاتX
میرحسین موسوی
شهد خاموشی
به غیر شهد خموشی کدام شیرینی است ... که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد ؟

   سلام دوستان

      در آستانه ی انتخابات ، همه شاهد انقلابی سبز هستیم

View Raw Image">  

                                                                Image and video hosting by TinyPic" />

   همه بنوعی احساس خطر کرده ایم که مبادا اشتباه 4 سال پیش تکرار شود و ...

   عدم حضور ما در انتخابات به معنای عقب نشینی به نفع افراد تاریک اندیش ! است

   پس همگی در انتخابات شرکت خواهیم کرد و با رای سبز خود ، آبروی کشور خویش را باز خواهیم یافت و با جهان آشتی خواهیم کرد و تنگ نظری های ناسیاستمداران جنگ طلب را به زباله دان تاریخ خواهیم سپرد

    پاینده ایران

    پاینده آزادی



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:16  توسط محمود و حمید | 

 

    میخواهیم از درنا بگوییم ، به درنا بیندیشیم ، این پرنده ی دیرآشنا با زندگی ما انسان ها .

   درنا ، پرنده یی زیبا که از دیرباز تا کنون نمادی از صلح و دوستی  در میان جوامع مختلف بوده است . تا کنون 15 گونه ی آن شناسایی شده که علاوه بر مناطق قطبی و آمریکای جنوبی در تمام دنیا پخش شده اند .

   درنای سیبری در غرب سیبری ( روسیه ) جوجه هایش را به دنیا می آورد و سپس در فصل زمستان و سرما از غرب قزاقستان و دهانه ی رودخانه ی ولگا و پس از گذشتن از آذربایجان و غرب دریای خزر به تالاب های جنوب دریای خزر در ایران ـ منطقه ی شکار ممنوع فریدونکنار ـ می رسد .

    درناها پاهای بلند و قرمز رنگ ، پرهای سفید و گردنی کشیده دارند و نر و ماده یک شکلند دارند . در ناحیه ی فوقانی و سر دارای چین پوستی قرمز رنگ می باشند که چشم ها در آن ناحیه اند . در حالت پرواز بال ها کشیده می شوند و پاها در امتداد بدن قرار می گیرند .

    درناهای سیبری دارای رقص بسیار زیبا و حیرت آوری هستند که بیننده را به حیرت وا می دارد . رقص درناها که برای جفت گیری و جلب توجه سایر درنا ها می باشد یکی از شگفت انگیز ترین و زیباترین پدیده های طبیعت می باشد . آنها سرشان را پایین می گیرند و شاخ و برگ را به هوا پرتاب می کنند این حرکات شبیه رقص بالت ( Ballet ) می باشد .

   این حیوان بسیار قلمرو طلب می باشد ، لذا همیشه از ورود سایر پرندگان و درناها به حوزه ی زیست خود جلو گیری می کند . 

   درناهای سفید سیبری هر ساله در زیستگاه یا تالاب فصلی فریدونکنار زمستان گذرانی می کنند . در این منطقه علاوه بر درنا ، گونه های بسیاری از پرندگان ، مهاجرت زمستانی دارند و از تجمع آنان بهشتی راستین در این ناحیه هویدا می گردد . نوع سنتی یی از صید به نام دوما نیز وجود دارد که کشاورزان و صیادان از این راه امرار معاش می کنند ؛ اما با اعمال روش های صید غیر بومی و سنتی مانند استفاده از دامها در هوا و یا از قفس های پنهان در محل زندگی این پرندگان متاسفانه شاهد شکارهای غیر مجاز هستیم که موجبات در خطر افتادن درناها را فراهم می آورد .

     جمعیت درناهای مهاجر به ایران هر ساله روبه کاهش بوده و هست. در سال 1375، 10 عدد بودند و در سال 1383، 3 عدد شدند و اکنون در سال 1387 1 درنا باقی مانده است . پوشش گیاهی ، کرم ، لارو ، ساقه ی برنج دلیلی بر اجتماع پرندگان در منطقه ی فریدونکنار است که درناها در آنجا به تغذیه و استراحت می پردازند . درنای سیبری تقریبا همه چیز خوار است و با منقار بلند و قوی خود قادر به بیرون کشیدن غده ی بعضی گیاهان و ریشه و کرم و لاروی آن ها از دل خاک است . آنها از جوانه ی گیاهان ، بذر، ماهی ، ‌پستانداران کوچک و غورباغه نیز تغذیه می کنند .

    بسیار زیباست وقتی زیر آسمانی می نشینیم که بر فراز سرمان یک جفت درنای عاشق به پرواز در می آیند . آنجا بهشتی است که دو درنا در مقابلت ایستاده اند و تو به نظاره مینشینی . چگونه می توان زیبایی رقصیدن درناهارا بیان کرد ؟  آنها آیاتی از لطف و دانایی و زیبایی هستند .

   چگونه می توان از درناها ، از پرندگانی که تنها یک همسر انتخاب می کنند و داستان عاشقانه یی چون قو با یکدیگر دارند گفت ؛ در حالی که اکنون تنها یک درنای بی جفت در تالاب فریدونکنار زمستان گذرانی می کند ؟ بسیار دردناک است که درنای سفر کرده اکنون برای دوستدارانش دیگر نمی رقصد .

   کاش هنگامی که درناها پرواز می کردند ، هنگامی که فرود می آمدند و یا لحظه یی که دوباره به پرواز در می آمدند برای همیشه تکرار می شد . چه کسی باور می کند ، اکنون تنها یک درنا از گروه بسیار گذشته ها بازگشته است ؟ بسیار دردناک است وقتی از درناها فقط خاطراتی بجا می ماند که دیگر برایمان حاصلی ندارد . درنا ، پرنده یی که وقتی به پرواز در می آمد اشک هایم سرازیر می شد چرا که معصومیتش مرا به اعجاب و تحسین وا می داشت . کاش همه درنا را دوست داشتند !!!!  

 

    محمود موسویان ، مدیرعامل ِ 

    موسسه آیندگان سبز فریدونکنار

 

 

.............................................................................. 

رقص درنا

در حفظ درنای سیبری بکوشیم

پیشکش به عزیزترین یارم ، محمود موسویان

 

 

 دیده تا بر رقص بی مانند ِ درنا دوختم

زیستن را با همه شیرینی اش آموختم

راز زیبایی ِ خود را داشت می کرد آشکار

یا که شاید دیده ی زیباپسندم را شکار

نبض ِ هستی از تکاپویش عیان می گشت و من ،

در نهانگاهِ دلم می کاشتم صد نارون

آشنای بال و پرهای سپیدش می شدم

عاشق منقار سرخ و پر امیدش می شدم

یکه بود و صد هزاران دل به خود مشغول داشت

اینچنین گل ، هیچکس جز در بهار ِ دل نکاشت

سوره یی از آسمان ِ سرزمینی سرد بود

در دیار ِ سبز ما شعر ِ سفر را می سرود

یادگار ِ پاکِ درناهای دیگر بود او

دیدمش که می کند یاران ِ خود را جست و جو

« باز می آید » به او گفتم اگر ز اینجا رود

گفت اگر با خاطری خوش از دیار ِ ما رود

راستی مهمان نوازی گر عجین با خون ِ ماست

میزبان ِ خوبِ این درنای بی همتا کجاست ؟

یافتم ، آن میزبان حس ِ طبیعت دوستی است

دوستی با عمر ِ درنای مهاجر که یکی است

..............................................................

حمیدرضا شیرعلی ( مهرآیین )

تهران / آذر 1387

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:49  توسط محمود و حمید | 
 

 

                                                              ح . ش . مهرآیین

 

می توانم بار دیگر

دانه های هستی ام را

در تکاپوی غزلوارت بکارم

با نگاهی تازه و اندیشه یی در جنگ سنت های بی رنگ

می توانم

شب بر آن است

       تا بدوزد دیده را بر

              حرمت دیرینه ی دشنام شبفام کلاغان

من ولی در کارزار سنت و اندیشه یی نو

مانده ام تا حیله ی زال سیه دل را بسوزم

یا که سوی شهوت اسفندیار بی گنه آتش پرانم

هم بر اینم

هم بر آنم

آخر پیکار ، دانم

مانده از این

رانده از آن

کور و کر در جست و جوی بازرفته کاروانم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:28  توسط محمود و حمید | 

 

   نیما یوشیج

 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشتگاه همسایه .

گرچه می گویند : « می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران »

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسد باران ؟

 

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره یی با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

_ چون دل یاران که در هجرا یاران _

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسد باران ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:12  توسط محمود و حمید | 

 

   ح . ش . مهرآیین

 

 

من امروز سفر می کنم به ماه

سفینه یی به جست و جوی آبِ آسمان مراست

و اشک لحظه های سرخ ِ نو شدن

میان برکه ی سکوت

سقوطِ قطره ی آبستن ِ کهن

به فصل ِ زایش مهتاب آشناست

 

من امروز سفر کرده ام به ماه

به عمق ِ سایه ی بلوط

به ماه و آب سلامی دوباره داد

به خاک و آسمان و باد

به یاد گریه های تو

دلم که از زمین و آسمان رهاست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:9  توسط محمود و حمید | 

 

ح . ش . مهرآیین

 

 

ساز آرام

یورش خود را به شب آغاز کن

دست خود را بر نیام تارهای خود بناز

 

ما چرا در حلقه ی تنهایی خود رشته ی غم می تنیم ؟

حرف خود را با سکوت سایه کم کم می زنیم ؟

ما چرا در دشت صدها سیب و یک آتشفشان ،

ورزش اوجای سحرآمیز را ،

داس بی مهری به داغ چشم شبنم می زنیم ؟

 

ما چرا هر روز از بر می کنیم ،

وقت را ؟

سیب را ؟

وحشت دندان بی آسیب را ؟

یادگار گام های محکم و لرزان خود را ؟

ابرهای خسته و سرسخت را ؟

نیش دل را نوش فرداهای دیگر می کنیم ؟

 

ساز آرام

وهم خونین مرا هر شب تماشا می کند

تنگه ی قلب من اما تنگ تر

هاله ی کشتی دریا وسعت او را تمنا می کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:5  توسط محمود و حمید | 
 

                    م.موسوی

    دلتنگی اینبار دل تنگی ، مرا از رفتن و ماندن باز می دارد . گامهایم سست و بی جان شده . کاش می دیدمت تا اشک هایم که در مجرای آمدن وا مانده اند نجات یابند و این بغض خانمان سوز راهی برای ترکیدن داشته باشند . کاش کنارت بودم ، تا شانهایت چون دریایی میشد که جویبار اشکم در آن آرامش می یافت . عزیزم ، و ای عشقم اینجا بی تو لحظه ها برایم چون تبری است که بر ریشه خشکیده ام میزنند تا جسمم را با زمین آشنا کنند و دیگر نیستی برایم نقش آفرینی کند . امیدم ؛ بیا که می خواهم با امید تو زنده بمانم و این چشم در انتظار را ، نوری از راه عشق دهم . دوستت دارم نه از واژه های تکرار بلکه از تمام وجود یک انسان .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:4  توسط محمود و حمید | 

 

     م. موسوی

 

   در آغوش اتاق لمیده بودم ، کتاب شعرفروغ  در کنارم افراشته ولی دیدگانم از فرط خستگی آرام برهم لغزیده بودند . سکوت گنگ اتاق مرا به نیمچه خوابی دعوت می کرد ، ابرهای گذران در پشت پنجره ندای بارانی سرد سر میداد . پاییز بود ، فصل خزان با برگ هایی که تا دیروز بر شاخسارها برای سبزی خود غروری می افشاندند . همه چیز ساکت بود ، گویا در روشنایی تاریک روز همه خواب بودند ولی به ناگاه صدایی سکوت را شکست . نگاهم آرام به سوی صدا لغزید . به صدا خیره گوش کردم . آری باز فریاد درختی بود که به دست ظلم بریده می شد . نمی دانستم که به چه گناهی چنین محکوم مرگ شده ، باز دلم لرزید ، گویا خشکیده بودم ، صدای خنجر ستیغ که قامت برومند درختی را می برید ، تمام امیدم را له می کرد و به ناگاه صدای زمین خوردن درخت بی گناه مرا در خموشی او همسفر کرد .

حال دیگر من هم راه صدایم بسته شده بود و چشمانم می لغزید . کاش دلها کمی بر ورق فریاد این مظلومها رحمی می انگاشتند ؛کاش دیدگان ، سایه های برافراشته از قامت آنان را لمس می کردند ؛ کاش لب ها یک بار بر پیکر یک رنگ آنها بوسه ای بدور از هوس می زدند و کاش دستهامان گرمی جسمشان را احساس می کردند ؛ کاش انسانها می فهمیدند ، کاش صدایشان را می شنیدند ، کاش درخت میشدیم تا بفهمیم ، کاش درخت بودم ، کاش ، کاش ،کاش

دیگر توانم پایان یافت ، از جا برخواستم آرام و شمرده به سوی درب اتاق گام برداشتم . در دل آرام نجوایی دادم که خدایا ؛ کدامین مطلوب ، کدامین عاشق ، کدامین خسته از ایثار و محبت را چنین محکوم می کنند . دست بر دستگیره درب انداختم و در را بسوی خود می کشیدم در حالی که چشمانم را آرام می گشودم .

وای وای وای .........

پاهایم سست شد ، چشمانم به لرزه افتاد و صدای شکستن قلبم وجودم را زیر و رو کرد .

درخت تنومند و سبز انجیر همسایه ...

درختی که سالها ، صبح ها مرا اشتیاق زیستن هدیده می داد . او آن سوی خانه همسایه پای در خاک فشرده بود ولی نگاهش همیشه به درب اتاق من بود . وای از آن لحظه . دیدگانم کور شدند چون دیگر توان دیدن جسم بر خاک  افتاده امید زندگیم را نمی توانست بنگرد . دیگر صدای درخت پیر انجیر را نمی شنیدم و خوب می دانستم که سکوت بر او حاکم شده .

در را با نا امیدی بستم ، و سر به در انداختم و دلم را از این غم سنگین صبوری می دادم ودیگر جای خالی او در منظره ایوان خانه حک شده بود .

برایم سخت بود ولی باز باید سوخت ، کاش می فهمیدند ، کاش می سنجیدند ، کاش درخت می شدند ، کاش درخت بودم ، کاش درخت بودم ، کاش درخت بودم .....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط محمود و حمید | 

 

ح . ش . مهرآیین

 

 

زیر اوجایی نشستم در خیال

با تو خندیدم به خشکی های غم

طعنه ها را پس زدم از بیخ گوش

عشق ما تکرار می شد دم به دم

 

آسیاب تازه ی لب های ما

معبدی در ناف شالیزار بود

ریع ما نفرین مردم را ندید

کاهن ده پرخور و بیمار بود

 

بوسه ها را بوف کوری می شنید

بوف کور سنت نازای شب

ما به کار خود هراسان می شدیم

دشت ، سرتاسر جفا بود و غضب

 

ماه ، چشمک هم نمی زد لحظه یی

آسمان سرگرم درناها نبود

چشم ما خشم خدا را باز دید

آن خدا شاید خدای ما نبود

 

می شود گفتی خدایی باز ساخت

با سرود خلقت خود سازگار

تیشه اش از ریشه ی ما نگذرد

اوست گر این عشق را بنیانگذار

 

با تو غم را می شود از دل زدود

با تو هر شب می شود پر نور شد

با تو در آوردگاه خشم خلق

می شود آرام خفت و کور شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:56  توسط محمود و حمید | 

 

 

تا جماع ِ پاکِ نور  و نور

حمیدرضا شیرعلی ( مهرآیین )

 

 

 

راه می روم

در سکوتِ دشت

تا جماع ِ پاکِ نور و نور

پشت کرده بر تمام ِ آنچه که گذشت

باز ، گرگ و میش ،

گرچه می پراکند به سر هزار سنگ

از طبیعتی که رگ به خویش داده جای

وز برون ِ رگ رسد نوای نام و ننگ

من ولی به سوی خون ِ خویش ،

راه می روم

 

 

 

 

در ستیزگاهِ خون و عرف

با جماعتی که کشفِ جرم می کنند

پانهاده در

سرزمین ِ سنگواره های هود و جم

شکوه از شکستِ سختِ نُرم می کنند

من ولی به سوی خون ِ خویش ،

را می روم

راه می روم ،

بر فراز ِ تیره حجله ی سوال و کفر

زین همه صدا ،

زین همه سکوت ،

می پرم کنون میان ِ قصه ی هبوط

گرچه این کتاب ،

گرچه این قلم ،

می کند حکایتِ گناهِ کوچکی

من به بوسه ی کلان صدای نور و نور

گرچه ام یکی ،

زان گناهِ دیر

تا ثوابِ دور

سوی خون ِ خویش ،

راه می روم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:59  توسط محمود و حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر دنیا را باعشق بنگری ، او هم به تو می خندد . به امید روزی که عشق ها خالق لبخند ها باشند

نوشته های پیشین
خرداد 1388
آذر 1387
آبان 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM